نگاهی به آنچه بر حزباللهی های غیرایرانی رفت!
”حزب
اللهی“ –حداقل در منظومه فکری ایرانیها - تقریب مصداقی بسیار زیادی
با “انقلابی” دارد. هر دوی اینها هم بر کسانی اطلاق می شود که دلبسته نظام انقلاب اسلامی
ایران می باشند و حاضرند برای آن هزینه داده و تلاش کنند. بر اساس تعاریف سابق(!)
همه کسانی که بنحوی در به ثمر نشستن انقلاب و پیروزی در جنگ نقش داشتند هم مصادیقی
از این مفاهیم محسوب می شدند. در یک نگرش کلان نیز، همه کسانی که در سراسر جهان با
رویکرد نفی سلطه استکبار و روی کار آمدن حاکمیت الهی مردم یعنی همان روح هویت
انقلاب اسلامی همسو بودند نیز شامل این مفهوم میشدند!
متاسفانه
اما بتدریج وضعیت تغییر کرد و اینک، همانگونه که در داخل کشور، مصادیق حزب اللهی به تیپ و رفتاری خاص اطلاق می شود
و با ظهور خودعمارپندارها هر روز این دایره تنگتر و تنگتر نیز شده است، این
تعریف با مشکل انحصار در ایران یا وابستگی تام به ایران نیز مواجه بوده و به
مصادیق بیرونی منطبق نمی شود!
وابستگی
تام که میگویم منظورم مصادیقی چون حزب الله لبنان است که از نظر ما چون دلبسته
کامل امام و رهبری و انقلاب ایران هستند و خصوصا این دلبستگی در ظاهر آنان نیز
نمود جدی دارد، مصداقی از مصادیق حزب اللهی محسوب می شوند. اگر هم اندکی از این
اعلام دلبستگی کم شود یا اختلافاتی جزئی بروز کند، همچون تحلیلهایی که این روزها
درباره حماس میشنویم، او را از گردونه این مفهوم خارج کرده و مصداقی استحاله شده یا انحرافی بحساب میآوریم!
یک دوست
انقلابی اهل ترکیه که در کنار ایرانی ها در بوسنی جنگیده بود میگفت شما ایرانیها
جز خودتان کسی را انقلابی نمی دانید! و متاسفانه راست میگفت! با یکی از دوستان
دست اندرکار در یکی از همایش های پر سر و صدای بینالمللی همکلام بودیم. قرار بود
در آن همایش اندیشمندانی از سراسر جهان حضور یابند. وی صریحاَ میگفت که ما باید
برای اینها حرف بزنیم و آنها باید گوش بدهند. فکر و تجربه انقلاب ایران را باید به
آنها منتقل کنیم. کسی جز ما حرفی برای گفتن ندارد! -جسارتاَ فکر میکنم بسیاری از
ما نیز ته دلمان با این جملات همنواست!-
جالب
اینجاست که هر چه به اوایل انقلاب برمیگردیم وضعیت بهتر است. بدین معنا که دایرههای
انقلابی و حزب اللهی، از وسعت بیشتری برخوردارند و در نگرشهای جهانی انقلابیون نیز
سعه صدری قابل توجه مشاهده میشود.
حزباللهیهای
قبل از انقلاب از آنجا که با افکار انقلابیون جهان اهل سنت و چپها آشنا بوده و از
آثار بزرگان اخوان المسلمین بهره برده بودند و از آن مهمتر از ارتباطات فرهنگی با
غیرایرانیها و انقلابیون سایر کشورها چه از طریق لبنان و الجزایر و چه اتحادیههای
دانشجویی اروپا و... بهرهمند میشدند، هرگز به خود اجازه نمیدادند که همچون آن
نسل جدید انقلابیون، تنها و تنها خود را ببینند و برای دیگران محلی از اعراب قائل
نباشند!
شاید این
از آفات نظام سازی و دوران ثبات و استقرار باشد که در آن دیگر خبری از روحیات
جهادی و خصلت های نیکوی دور از تشریفات و عناوین و سازمان زدگی نیست و تا بخواهی
انحصارات و مصلحتهای دست و پا گیر جای آنها را پر کرده است! شاید اگر دولتسازی در
فرآیند انقلاب روند درستی داشت و دولت اینقدر فربه نمیشد و مردم و نهادهای
مردمی، نقش آفرینی خود در عرصههای مختلف داخلی و خارجی را همچنان بر عهده داشتند،
به اقتضای تعاملات سادهتر و ذات ارتباطات فرهنگی و اجتماعی – ونه سیاسی و
دیپلماتیک- که این بدنهها مهیا میکنند، سعه و ضیق آن مفاهیم نیز در وضع متفاوتی میبود
و مصادیق آن نیز چون امروز، صرفاَ بر معدودی خاص منطبق نمیشد! متاسفانه هر چه هم
بر قدرت ظاهری و نظامی و... مان افزوده شده حس استغنا و غرور بیشتری یافتهایم و
از دیپلماسی عمومی فاصله بیشتری گرفتهایم!
همانقدر
که این انحصار به کاهش سرمایه اجتماعی نظام در داخل انجامیده، در خارج نیز عمق
استراتژیک نظام که بخاطر رویکرد انقلاب، با آن همدلی داشت و در اصول و جهتگیریها
با آن همنوا بود، را بتدریج فروریخت تا جایی که تصاویر بزرگان انقلاب پیششرطی بر
اثبات برادری شد و نمادی بر صدور انقلاب به خارج! و اینها همه از گستره مخاطبان ما
کاست!
بدین
ترتیب، حمایت از فلسطین با نماد راهپیمایی روز قدس، احیاء روح حج ابراهیمی با
مراسم برائت از مشرکین، ضدیت با آمریکا با آتش زدن پرچم آن و دهها اقدام نمادین
دیگر، همه و همه بتدریج در محاق فرهنگ دولتی حاکم بر ارگانهای بینالمللی نظام
رفته و به اقداماتی مملو از نمادهای ایرانی بدل شدند و متاسفانه حتی بتدریج، رنگ و
بوی شیعی نیز گرفتند!
اینها همه
ناشی از غلبه نگرش دولتی بر فرآیند ”اعتمادسازی“ توسط دیگرانی بود که براحتی میتوانستند
مصادیقی عام از ”جبهه جهانی حزب الله“ باشند و به تعبیر امام، سنگرهای مقاومت را
در سراسر جهان شکل دهند. بیشک اگر نگرش ابتدای انقلاب به مفهوم ”حزباللهی” باقی
میماند، امروزه اخوانیهایی که میشود آنها را یکی از منشأهای ایجاد انقلاب
اسلامی دانست نیز جزئی از این مفهوم بودند و میلیونها حزب اللهی سنی مذهب یا
غیرمسلمان، مخاطب و همکار ما در مبارزه جهانی با برنامههای استکبار در منطقه و
جهان محسوب میشدند، ولی متاسفانه شاهدیم که امروزه اخوانیها، به مهرههای دستنشانده
آمریکا نیز توصیف میشوند!!
هر چند
متاسفانه برخی ترجیح می دهند با جریانات سکولار و قومی عربی کار کنند ولی ساختن
تمدن اسلامی نیازمند اصلاح جدی نگرشهای جهانی ما و خصوصا در مساله وحدت است و الا
کم نیستند فرصتهایی چون یاران کلیم صدیقی، جماعت اسلامی و... که قابلیت همکاری جدی
دارند و طبعاَ بیش از اکتیویستهای اروپایی و چپهای آمریکای لاتین و سکولارهای عرب
قابل اعتمادند.
چنانچه
اشاره شد، غلبه نگرشهای محدودنگر، تبعات مضری برای ارتباطات نهضتی داشت که روزگاری
مأمن همه جنبشهای آزادیخواه جهان بود. انقلابی که در دل مردمان و مستضعفان جهان
چراغ امید را روشن کرده و در دل حکام منطقه هراس انداخته بود، اینک در ساز و
کارهای دیپلماتیکی محدود شده بود که امکان ارتباطگیری با آن مردمان را نداشت و
طبعاَ مجبور به مداهنه و مدارا با حکام فاسدی شد که نفاق از سر و رویشان میبارید
و همزمان به سرکوب دوستداران انقلاب در کشور خود نیز مشغول بودند!
گرچه
شکستن حصارهای سختی که اطراف ما وجود دارند براحتی میسور نیست ولی بنظر میرسد شرایط
”واقعیت موجود“ در تضییق و تحدید “مفهوم حزباللهی“ نقش محوری را بازی کرده است و
تا ساختارهای واقعی کنونی موجود باشند بعید است که در عمل ما نیز تفاوتی چشمگیر حاصل
شود! والسلام